سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

بسم الاحسن

ترس؟ ...نه... شرم !!...تمام وجودش را گرفته بود . نمی دانست چه کند ، فقط لحظه ای ، لحظه ای غفلت ، دوری از یاررا برایش به ارمغان آورد . سخت دل تنگ بود ولی چه سود که رویی برای حاضر شدن نداشت . خود را پنهان می کرد که مبادا چشم مبارک محبوب ،به رویش افتد .  
                                        .........................                  

گوشه ای با برادرت نشسته بودی . مشغول بازی های کودکانه که نه بازی بود و نه کودکانه که بزرگترین فلسفه تاریخ دراعمال و کردار شما دو برادر نهفته بود . در دل به خود می بالیدی از این همه عشقی که به جدت داری و بیشتر به عشقی که جدت به تو ...
سخنانش هیچ گاه فراموشت نمی شد .

 .... ..... «حسینٌ منّی و أنا مِن حسین ، اللّهم أحِبّ من أحَبََّ حسینآ ...» .... ....

                                          ......................

دل را به دریا زد و به راه افتاد . نا گاه دو برادر ، دو یار ، دو دوست را گوشه ای تنها یافت بسویشان شتافت و آن دو را روی شانه هایش نشاند . سر شار از غرور بود که چنین سرمایه ای را با خود حمل می کند . هر قدم که به مسجد نزدیک تر می شد شوق و امیدش فزون می گشت .....
                                          .....................


در مسجد بودی . شخصی را دیدی که دو پاره تنت را بر شانه گذاشته و پیش می آید . نزدیکت شد ، در حالی که چشم بر زمین دوخته بود عرض کرد :« یا رسول الله انی مستجیر بالله و بهما » من پناه آورده ام به خدا و این دوفرزند تو که از گناهم در گذری  .
تو آنچنان از شفیع قراردادن کودکانت  شاد شدی که دست بر لبان مبارکت گذاشتی تا مبادا درخشش بی بدیل دندانهایت هنگام خنده  برق ازچشمانش برباید و فرمودی : آزادی!... و رو کردی به جوانانت و با چشمان سراسر عشق قامتشان را نگریستی و گفتی شفاعتتان را قبول کردم .

--------------------------
تبریک...

                         

                         

اللهم عجل لولیک الفرج و أید قائدنا الخامنه ای


نوشته شده در  جمعه 86/5/26ساعت  11:51 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

بسم القادر

یک لیوان و نیم شربت نوش جان کردم ، آخه خیلی یخ بود . سریع کشیدمش بالا تا بتونم جایی بشینم که دید خوبی داشته باشه و بدون مزاحم باشه (یه وقت فکر نکنید منظورم مقامات فیلم بردارها و جنابان ستون هاست ) . جالب این بود که همه می خواستن همینطور بشینن . می دیدی یه جا خالیه خالیه ، یه جای دیگه مردم تو بغل همدیگه نشستن ولی هیچ کی نه غر می زد و نه ناراحت بود . یه جورایی دلم آشوب بود داشتم فکر می کردم ، کی قراره بیاد ؟ یه مقام سیاسی ؟ یه روحانی ؟ یه جانباز ؟ یه رهبر؟ یا یه امام؟  می دونستم که به خاطر آخری دلم این طور، بی تابی می کنه . تا پرده های آبی یه کم تکون می خورد همه این پا اون پا می شدن . مث یه فنر فشرده شده آماده جهش بودن تا به محض واردشدنش باز شن . بالاخره انتظار به سر اومد و چشم ها به اشک نشست . دیدن معشوق از پس پرده ای نمناک بسیار زیبا بود . صورت ها خیس شده بود ولب ها آرام آرام چیزی را زمزمه می کرد(چقد شاعرانه شد !!!)

                                     
ایندفعه یه حال دیگه ای داشتم آخه همین چند روز پیش بود که بمون گفتن : رهبری و آقا و ... دیگه چه صیقه ایه ؟ چرا می گید مقام رهبری و آقای خامنه ای ولی می گید امام خمینی ؟ ایشون هم امام هستند و...

                             
یه لحظه احساس کردم غربتی که به اندازه ی غیبت کشیده ایم کمی سبک تر شده . توصیه های پدرانه اش که می گفت جامعه اسلامی باید برخوردار از علم ، اخلاق و عدالت باشد در اعماق وجودم نفوذ می کرد . هر چه بیشتر بر دانستن قدر امت اسلامی اصرار می ورزید و به هوشمان می آورد که جدال های قومی و فرقه ای حیله و مکری بیش نیست و مردم عراق و فلسطین نه به خاطر کشورشان بلکه به جرم مسلمان بودن ، این رنج ها را متحمل می شوند و...
دوست داشتم بازم برام صحبت کنن  و گوش کنم ولی چه می شد کرد که جدال بین عقربه های ساعت و دل های مشتاق بالا گرفته بود و بالاخره لشگر نحیف عقربه ها پیروز شد .

پ .ن : رفع اتهام : من بی تقصیرم ، شربت ها زیاد بودن اگه بیشتر نمی خوردم خدایی نا کرده اسراف می شد .

اللهم عجل لولیک الفرج و أید امامنا الخامنه ای


نوشته شده در  یکشنبه 86/5/21ساعت  12:51 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

                                   
               بسم رب المصطفی           
 
                            
 
 این عید بزرگ بر جهانیان مبارک
 
-------------------------------------------------------------------------------
 پ.ن : از همه خیلی التماس دعا دارم
 ببخشید فرصت نشد مطلبی بیارم ، به بزرگیتون حلال کنید  
 
 
اللهم عجل لولیک الفرج و أید قائدنا الخامنه ای
 
   
 

نوشته شده در  شنبه 86/5/20ساعت  12:30 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

بسم البصیر

_خب تابستون چی کارا می کنی ؟
_هی ... یه کلاس زبانی می ریم .
_ترم چندی ؟
_9
_وای خوش به حالت چه کتابی رو تدریس می کنن ؟

 
اگر ازیک زبان آموز چنین سوالی رو بپرسید در جواب خواهید شنید interchange(  ، EAST .WEST  ،    Head Way و ...)

و خب همشون هم نوشته غرب هست و این نکته غیر قابل انکار،که این کتب  بر اساس فرهنگ ،  آداب وسنن ملل خودشان است و گاهی چیز هایی در این منابع  دیده می شود که در فرهنگ ما مذموم است .

از یک طرف زبان انگلیسی زبان رسمی دنیا شده و علاوه بر اینکه برای همه افراد امری ضروری گشته برای ملت ما وبه خصوص افراد فرهیخته به علت جایگاهی که ایران  در جهان امروز دارد جلوه ای خاص پیدا می کند .

از طرف دیگر ، فرهنگ ایرانی_اسلامی به طور نگران کننده ای در خطر است و باید هر چه بیشتر سعی شود تا از انحطاط و انحراف حفظ گردد و این در حالی ست که کتب آموزش زبان انگلیسی می تواند به طور نا محسوس مخرب ترین نقش را در اذهان ایفا کنند .

 بهترین راه حلی که تا کنون مطرح شده این است که زبان انگلیسی با فرهنگ ایرانی .

 تا جایی این راه مفید است زیرا به هر حال زبان و فرهنگ علقه ای نا گسستنی دارند و تنها کاری که می توان کرد این است که تا جای ممکن نقش فرهنگ غرب را در آموزش آن کمرنگ نمود . خوش بختانه افرادی هوشمند شروع به این کار کرده اند و نتایج خوبی هم حاصل شده . در تهران هم آموزشگاه هایی بدین منظور طراحی شده اند.

با توجه به نیازی که برای یادگیری زبان انگلیسی احساس شده شبکه آموزش سازمان صدا وسیما دست به کار شده و با استفاده ازعوامل و گوینده های ایرانی به آموزش زبان در قالب برنامه ای به نام دیالوگ می پردازد ولی نکته ناراحت کننده ای به چشم می خورد . با اینکه آموزش و تدوین مطالب ، کار سازمان صدا و سیمای ایران است باز هم در مکالمات افراد صحبت هایی به گوش می خورد که هیچ مناسبتی با فرهنگ ما ندارد و جالب این است که این مطالب به نحوی ست که به راحتی می توان از جایگزین های فرهنگ خودمان استفاده شود.

در نگاه اول شاید این نکته قابل توجه نباشد ولی در درازمدت برای فرهنگ نابمان  مشکلاتی اساسی را بوجود خواهد آورد.

اللهم عجل لولیک الفرج و أید قائدنا الخامنه ای


نوشته شده در  چهارشنبه 86/5/10ساعت  3:33 عصر  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

بسم رب الزینب

عمه جان تمام شد . سال های سختی و عذاب دیگر تمام شد .

آسمان ! آغوشی که سال های رنج و غصه را در آن می گریستی شکست .

امشب او رفت .

زمین ! دامنی که سرت را رویش می گذاشتی و لب بر می چیدی از این همه بی رحمی و می لرزیدی از فرط غربت .

چاه ! دختر پدری که سال ها با تو نجوا می کرد.

میخ ! فرزند مادری که سینه اش را شکافتی .

تشت ! خواهر صاحب جگرهای پاره پاره شده ی درونت .

نیزه ! خواهر برادری که روی تو قرآن می خواند.

رقیه جان ! خواهر پدرت که سپر تو بود در برابر شمشیرها.

عباس جان ! خواهرت که از چشمان پرفروغش نیرو می گرفتی .

حسین جان ! مادرت در فراق مادر و پدرت در فراق پدر ، کسی که سپاهیانت را برای یاری تو سفارش می کرد .

مصیبت ها !  دلی که به اندازه یک عمر که نه به وسعت آفرینش در آن لانه کردید . حرم أمن خدا را شرحه شرحه کردید .

تسلای آسمان و زمین و رقیه و عباس و حسین رفتی و عالم را بهت زده کردی .

ازبیابان خشک و سوزان دنیا با لبانی ترک خورده وچشمانی اشک باربه سمت یار شتافتی و چه زیبا در آغوشش آرام گرفتی .

و امشب مولاست که تسلای دل کائنات است وامشب کمر اوست که بازهم خمیده تر می شود .

اللهم عجل لولیک الفرج وأید قائدنا الخامنه ای

 

 

 


نوشته شده در  دوشنبه 86/5/8ساعت  12:46 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

بسم رب المرتضی

روی شیشه نوشته« قیمت ها شکسته شد» ما پشت ویترین صف می کشیم تا شاید کلاهی یا پیراهنی را ارزانتر از آنچه می ارزد بفروشند . صف می کشیم و نوبت می گذاریم . هول می زنیم . از هرکدام دو تا می خریم برای روزهای مبادایی که گاهی اصلا نمی آیند .

مردی گنجی را حراج کرده است . گنجی را بی بها می فروشد . گفته لازم نیست چیزی بدهید یعنی اگر گفته بود لازم است ، ما چیزی در خور این معامله نداشتیم . گفته فقط ظرف بیاورید . ظرف !
حجمی که در آن بشود چیزی ریخت . گنجایش گنج . هیچ کس نمی آید . هیچ کس صف نمی بندد . مرد فریاد می زند : «کیلا بغیر ثمن لو کان له وعا ، بی بها پیمانه می کنم اگر کسی را ظرفی باشد » و ظرف نیست و گنجایش گنج در هیچ کس نیست .
ما از کنار این حراج بزرگ ، خیلی ساده می گذریم و می دویم سمت جایی که جورابی را به نصف قیمت معمولش می فروشند . ظرف های ما ، این دل های انگشتانه ای است . چی در آن ، جا می شود که او بخواهد بی بها به ما ببخشد ؟
ما به اندازه یک پیاله گندم عشق هم جا نداریم . کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر می شویم . سرریز می کنیم و غرور از چشم ها و زبان هامان بیرون می تراود .
با ما چه کند این مرد ، که گنجی را حراج کرده است ؟
گم شده ایم . سرگردان درکوچه های زمین . نشانی در دست ، مبهوت به تمام در های بسته نگاه می کنیم . هیچ کدامشان شبیه دری نیستند که ما گم کرده ایم . شبیه جایی نیستند که روزی از آن راه افتادیم و حالا دلمان می خواهد به آن برگردیم . مرد ایستاده کنار دیوار کوچه . ما گیج و سردرگم از کنارش رد می شویم . دستمان را    می گیرد . می گوید:«کجا؟» می گوییم :«رهامان کن ! پی جایی می گردیم » می گوید «من بلد راهم ، پی ام بیایید ، می رسانمتان » می گوییم « نه ، خودمان می گردیم ، خودمان می یابیم » می گوید « این کوچه ، زمین است ، نشانی شما اصلا مال این طرف ها نیست» مکث می کند . زیر لب می گوید «من به راه های آسمان ، دانا ترم تا راه های زمین »...
ما می گوییم « نه گمشده ما همین جا لابلای آدم های زمین است » . از کنارش می گذریم و باز گم می شویم . بیشتر از قبل .

می گوید « پیش از آنکه بروم ، سوالی بپرسید» . ما می خندیم «سوال؟» کی حوصله دارد چیزی بپرسد . ما همه چیز را می دانیم. ما این قدر با خاک پست هم عیار شده ایم که همه فراز و فرودهایش را می شناسیم . همه تپه ها و دره هارا . مرد می پرسد«مگر همه جهان این خاک است ؟» می گوییم «برای ما ، بله » و تا بخواهد چیزی بگوید می خندیم . یکی مان به مسخره می گوید « تو اگر دانایی موهای سر من را بشمار » و چشم های مرد به اشک می نشیند .
مرد ، خبر بزرگ است . نبأ عظیم . وما عادت داریم خبرهای بزرگ را تکذیب کنیم و دل ببندیم به خبرهای کوچک . به این که امروز چی ارزان شده ؟ یا در کدام اداره میز می دهند یا ...ما خبر بزرگ را تکذیب می کنیم . علی را . نبأ عظیم را باور نمی کنیم و علی مجبور می شود نفرینمان کند . چه نفرینی . خدایا مرا از این ها بگیر . از این بالاتر ، نمی شد چیزی گفت . مردمی که بودن او را نمی فهمند ، باید به نبودنش گرفتار شوند .
می گوید«خدایا من از این ها خسته ام ، این ها از من . مرا از این ها بگیر» و ما تا ابد ، در تاریکی بعد از این نفرین دست و پا می زنیم .

قسمتی از نوشته های خانم (فاطمه شهیدی)

یا رب المرتضی به بزرگی و ایمان مرتضی مارا از دوری مرتضی برهان !

اللهم عجل لولیک الفرج و أید قائدنا الخامنه ای


نوشته شده در  شنبه 86/5/6ساعت  2:16 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

بسم الله


حاج آقا اصغری نژاد ، روحانی خنده رویی که سال ها اسیر زندان های بعث بود برامون از خاطرات می گفت که یکیشون خیلی جالب بود در واقع خاطره ی روزی که حسن گالیله نامیده شد.

صبحگاه بود به صف شدیم و منتظر جیره امروزمون که بالاخره باید چه شکنجه ای رو نوش جان کنیم همینطور که وایستاده بودیم یکیشون مارو صدا کرد و از جمع رفقا خارج . بردمون جلو صف و گفت:«یالا به خمینی فحش بده واِلامی ندازمت تو حوض» حالا اون موقع زمستون بود و افتادن تو حوض مساوی بود با سرما خوردگی و ذات الریه و هزار کوفت و زهرمار دیگه .  فکری شدم که چه کنم بالاخره تسلیم شدم و گفتم «بسم الله الرحمن الرحیم » و به افتخار بچه ها یک شیرجه ی جانانه زدم و لحظه ای بعد در حوض...
وقتی با لبای سیاه اومدم بیرون ، گفتم ما اگر یه وقت به امام  بد و بیراه بگیم تو دلمون اصلا این طور نیست ، همونطور که گالیله اگر گفت زمین نمی چرخه تو دلش ایمان کامل داشت که زمین می گرده ، در ضمن با حرف ما از امام هیچی کم نمی شه مگه وقتی گالیله اون حرفو زد ، زمین دیگه نچرخید؟
خلاصه نطق آنروز باعث شد که از ان پس با نام حسن گالیله شناخته بشم .

 اللهم عجل لولیک الفرج و أید قائدنا الخامنه ای 


نوشته شده در  یکشنبه 86/4/31ساعت  1:24 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

بسم الغفار

ابن خلکان در «وفیات الاعیان» نوشته است که سری سقطی گفت : سی سال است که از یک جمله« الحمدلله» که بر زبانم جاری شد استغفار می کنم . گفتند : چگونه؟ گفت : شبی حریقی در بازار رخ داد . بیرون آمدم ببینم که به دکان من رسیده یا نه ؟ به من گفته شد : به دکان تو نرسیده است . گفتم :«الحمدلله» یک مرتبه متنبه شدم که گیرم دکان من آسیبی ندیده باشد آیا نباید در اندیشه مسلمانان باشم.


خوشا به حالت سری که وظیفه ات فقط 30 سال استغفار بود، ما چه کنیم که باید سال ها و قرن ها برای این عمر پر غفلتمان استغفار کنیم.خوشا به حالت که به اشتباهت پی بردی . بدا به حال ما که لباس های نرم و غذاهای مطبوع ورفاه و آسایش حتی مجال فکر کردن را از ما ربوده . حتی به فکرمان هم خطور نمی کند که برادران و خواهران مسلمانمان چگونه روز را به شب می رسانند . از این شکر می کنیم که موشک هایی که خواب و آسایش و امنیت را ازعراقیان و فلسطینیان دریغ می کنند، جرئت وارد شدن به محدوده ما را ندارند و خواب نازمان را بر هم نمی زنند .
چرا نباید به خاطر دردهای آنان اندکی درد بکشیم ؟ چرا راحت و آسوده در خیابان های شلوغمان قدم می زنیم و فکر نمی کنیم که جای دیگری دست ها را بر سر گرفته اند و در خیابان هایشان از ترس فریاد می زنند و می دوند.
اصلا برادران و خواهران فلسطینی و عراقی و افغانی و لبنانی و... به کنار، اصلا بگوییم دیگر مسلمانی از بین رفته و به آروزیی بدل شده ، آیا نباید به فکر هم وطنانمان باشیم که برای زنده ماندن آبرو و حیثیتشان را گرو      می گذارند ؟ آیا رسم مردانگی ایرانی زیر خروارها خاک مدفون شده ؟ پس کجاست باد و طوفانی که این غبار غلیظ را بزداید ؟ پس کی می خواهیم از این غفلت سر برآوریم و کمر همتمان را ببندیم و برای شروعی مجدد تلاش کنیم ؟؟؟؟

خداوندا ! ببخش بر ما که اینگونه اهل و عیالت را فراموش کرده ایم . (الخلق عیال الله)

پروردگارا ! مسلمانی را که به مردانگی و جوانمردی شرافت و عزت بخشیده بر ما بپسند و آن را  از قفس آرزو آزاد فرما .

اللهم عجل لولیک الفرج و أید قائدنا الخامنه ای 


نوشته شده در  شنبه 86/4/16ساعت  2:14 عصر  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

بسم النور

بعد اذون بود که رسیدم خونه همه غضب آلود نگام می کردن که  مگه قرار نبود زود بیای خونه می خایم بریم مهمونی .
ما هم شرمنده زود شروع کردیم به قربون صدقه رفتن اهل خونه که ببخشید و اتوبوس دیر کرد و شما بزرگواری و ...
همین که خواستیم آماده بشیم ...برق التماس دعا شد و مجبور شدیم در فراق ایشون به کارمون ادامه بدیم . البته راستشو بخاین من که قند تو دلم آب شد که حالا تو راه (از قضا منزل دوستمون 10  15 دقیقه پیاده روی داشت و می بایست از پاهای گرانقدرمون مدد می جستیم چرا که صحبت بنزین و روزش وسلامتی و این جور حرفای قلمبه در میون بود ) یه حالی از ستاره ها می گیریم و صد البت بشون حال می دیم . بگذریم که تو راه اخوی و همشیره مخمان را تلیت کردن که حواست باشه نیفتی و کجا می ری و زمین و به پا و... . تازه در راه یک سری معرفی شخصیت هم  داشتیم که ایشون مشتری تشریف دارن و اوشان ستاره قطبی . خلاصه!!!! رسیدیم به مقصد .
همین که رفتیم تو دیدیم( به عجب شاعرانه ست این محفل ) ... بچه ها هم که روی فشنگو سفید کرده بودنو مرتب از این ور به اون ور می دویدن و حسابی ذوق زده که برق رفته و دارن تو تاریکی بازی می کنن ...یه کم که گذشت همین وروجکا اولین کسایی بودن که به ستوه اومدن و آخ واوخ و ای وای که چرا برق نمی یاد ودیگه خسته شدیمشان بلند شد و نق و نوق خانوما در پی اش .
البته ما هم واقعا خسته شده بودیم همون موقع بود که به مخیله مان خطور کرد که عجب مگر ما همان نبودیم که قندآب تو دلمان هم می زدن؟!؟! چرا همیشه اول از بودن در تاریکی وغفلتمون شاد می شیم ووقتی تا بیخ فرورفتیم تقاضای کمک می کنیم و ....تو همین فکرا بودم که یهو نوری و صدای بچه ها و هوررراایی و انفجاری دوباره.....
 

دیشب یکی دو تا خاطره از یک آزاده شنیدیم که انشا الله اگه عمری و فرصتی باقی موند تو پست های بعدی براتون می نویسم

مادر جان امروز عیدیمان را ظهور مولا یمان و توفیق منتظر بودن قرار بفرما

یا رب آلودگی ها را از ما بزدا و یاریمان کن که هیچ وقت به تاریکی خو نکنیم


نوشته شده در  پنج شنبه 86/4/14ساعت  3:36 عصر  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

یا الله

دقیق نمی دونم دوشنبه بود یا سه شنبه که فوق العاده به تکاپو افتاده بودم که اسم این کلبه ی حقیرونه رو چی بذارم که دیوان امام و این غزل زیبا یه چشمم خورد:


من درهوای دوست گذشتم زجان خویش
دل از وطن بریدم و از خاندان خویش
در شهر خویش بود مرا دوستان-بسی
کردم جدا هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود آشیانه ای
آواره کرد عشق توام زآشیان خویش
می داشتم گمان که تو با من وفا کنی
ورنه برون نمی شدم از بوستان خویش

همین اول کاری از همتون عذر خواهی می کنم که وقت گرانمایتونو دارم می گیرم و از تمام شما عزیزان التماس دعای مخصوص دارم و خواهش میکنم که دعای خیر و کمکتان را از این حقیر دریغ نفرمایید.

اللهم عجل لولیک الفرج و اید قائدنا الخامنه ای


نوشته شده در  پنج شنبه 86/4/14ساعت  3:2 عصر  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

   1   2      >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
یا علی
کشف یک ترکش جدید!
همان یک‏ِ جاودانه
پدرم چو دریاست!
آغازم می کنی؟
امان از واحد!
طعم خاک
ریحانه‏ام
[عناوین آرشیوشده]