سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

یا آخر الآخرین

   الان که دارم این حرف ها را برایت می زنم چیزی در گلویم سنگینی می کند، چیزی مثل یک هسته خرما.

تو قبول داری که همیشه همه چیز طبق برنامه ریزی‌ات پیش نمی رود، مگر نه؟ من هم قبول دارم. آن قدر قبول دارم که دیگر مثل آن اوایل بی قراری نمی کنم. یادش که به خیر نه! زمانی بود که وقتی به برنامه هایم نمی رسیدم زمین و زمان را به هم می دوختم، گاهی با مساله حدود دو سال کلنجار می رفتم. ولی دیگر یاد گرفتم؛ رسم زندگی را. یاد گرفتم من قرار است عبد باشم و نه سلطان. ولی باز هم ادای سلاطین را درآوردم.

     هیچ قصد لوس بازی و این حرف ها را ندارم، می خواهم قضیه را یک سره کنم. می شد وبلاگ را واگذار کنم. حذفش کنم. چند وقتی ننویسم. ولی هیچ کدام را قبول ندارم. بهترین راه همین است که تکلیفم را با تو و خودم روشن کنم. مرگ یک بار، شیون هم یک بار. روزهای سرد و گرمی را با هم چشیدیم. از همه تان چیزهای خوبی یاد گرفتم. همه تان را به خدا می سپارم. با تمام وجود خواهش می کنم اگر حقی بر گردنم داری بگو تا تصفیه کنم. به اندازه‌ی کافی پرونده ام سیاه هست. پس تو را به بهترین کس‌ت نگذار تیره تر شود. دلم برای تک تکتان تنگ می شود.

 

یا علی

 

* تا 5 روز صبر می کنم تا بیایی و بگویی؛ هر دلخوری و ناراحتی را که از من به دلت نشسته. تمام شدن این مدت برای من این معنا را دارد که بخشیده ای.

*این وبلاگ را به خدا می سپارم ولی سعی می کنم نوشتن را ادامه دهم.

*نظرات خصوصی خواهد ماند.

*یا علی


نوشته شده در  شنبه 87/5/5ساعت  11:18 عصر  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

    بچه که بودم دور پدر می نشستم و از خاطرات جبهه می شنیدم. گاهی وقت ها هم جای ترکش هایش را لمس می کردم. دست می کشیدم روی قفسه ی سینه اش و جای خالی دنده هایش را احساس می کردم. خس خس سینه اش را می شناختم. شاید اگر می گقتند نقشه ی بدن مجروحش را ترسیم کنم می توانستم!

    اما نمی دانم چه شد که فکر کردم حالا دیگر نیازی نیست باز هم از جبهه و خاطراتش بشنوم. انگار جمله «دیگه جنگ تموم شده!» گریبان من را هم گرفت. چند وقت پیش بود انگار، نشسته بودم روبروی تلوزیون که شنیدم خواهرم گفت:« وای! این دیگه کجا بود؟» برگشتم به سمتشان. درست می فهمیدم، یک ترکش جدید کشف کرده بود! دست کشیدم به صورت پدرم، یک چیز سفت زیر دستم لغزید؛ باورم نمی شد! بعد از این همه سال تازه فهمیده بودم که اینجا هم ترکشی جا خوش کرده است. یک لحظه ترسیدم. اگر او نگوید من نمی بایست درد هایش را دانه به دانه می شناختم؟ توجه مسئولین هم مثل من است؟ پس راست است دل شکستگی ها و پلّه ی ترقی شدن ها، پلّه ی ترقی شدن ها، پله ی ترقی شدن ها... .

* .....


نوشته شده در  دوشنبه 87/4/31ساعت  9:6 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

به نام یکِ ماندگار زینب

پدر گفت:«بگو یک

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.

کودکانه و شیرین گفتی:«یک

و پدر گفت:«بگو دو»

نگفتی!

پدر تکرار کرد:«بگو دو دخترم»

نگفتی!

و در پی سومین بار چشم های معصومت را به پدر دوختی و گفتی:«بابا! زبانی که به یک گشوده شد، چگونه با دو دمسازی کند؟»

و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک ِ جاودانه و ماندگار.

بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.  

 (آفتاب در حجاب نوشته ی سید مهدی شجاعی)

 

السلام علیک ایتها الاخت الحسین

 

 

و این است شور و حماسه ای که حسین به پا کرد و زینب با خون دل به دستمان رساند. تا شاهد باشیم نصر و پیروزی شیعیان و خفت و خواری دشمنان اسلام را...

 

سمیر قنطار، آزاده ای که بعد از سی سال اسارت به آغوش وطن بازگشت

لینک های مرتبط:

سمیر قنطار کیست؟

سمیر قنطار بعد از سی سال آزاد شد.

متن کامل سخنرانی سمیر قنطار در مراسم استقبال

تصاویر جشن بزرگ پیروزی مقاومت لبنان

چرا سمیر قنطار مهم است؟


نوشته شده در  جمعه 87/4/28ساعت  12:22 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

هوالنور

دروغ نگو؛ حداقل به خاطر آب و نمکی که از آن نوشیده ای و نمک گیرت کرده است.

نمی توانی این بارهم مانند دفعات قبل دست رد به سینه اش بزنی وخود را کنار بکشی. یعنی وجودش را نداری، جربزه اش را نداری؛ آخر تو نمک گیری.

دروغ نگو؛ تو با دریاغریبه نیستی، حتی اگر خود را غریبه فرض کنی. اگر جرأتش را داشتی که امواج پر تلاطمش را به هنگام عصبانی شدنش در خود سکنا نمی دادی وبا لبخندت آرامش.

اگر ساحلی بودی که قرار بود اهل این بی معرفتی ها شوی، به هنگام طلوع وغروب خورشید مأوای عاشقانش نمی شدی، آنها را دور می کردی.

یک کلام: تو دوستش داری، با تمام وجود.

ساحل!

دیگرغرور و تظاهر را کنار بگذار.

نگذار که این ساحل دیگر میعادگاه عاشقانی همچو من-به صبح و شام- نباشد.

تو حافظ باش این رسم پهلوانی-نمک گیرکردن- را که دیگران فراموش کرده اند. سر مشق آینده گانی باش که آنقدر سرگرم روزمره‏گی های خود هستند که از یاد برده اند فرد و افرادی را که عمری آنها را نان و نمک داده اند. یادشان رفته است که پدری دارند؛ عمری آنها را نمک گیر کرده است. شاید آنها هم روزی مانند من، خود را از تمام مشغولیات رها کنند و بر دستان توی ساحل اندکی بنشینند و با دیدن تو یادشان بیاید که وقت آن است-لختی زمان هم گذشته-که گل بوسه ای هر چند ناقابل، اما به رسم نمک گیری بر دستان پدر بگذارند!

پهلوان ساحل! از این گاه به بعد دعای خیر من و... به همراه تو خواهد بود که دیگر فیلت یادآور هندوستان نشود تا دریایت را فراموش کنی!

رفقا! یادمان باشد که نا سپاس از دستان نوازشگر پدر که همچو امواج دریا بر وجود ساحل است، نباشیم.

 

 

*عید همتون مبارک!

**ببخشید اگه خسته شدین.

***حسابی دعا کنین، همه ی دوستارو. اگه وقت شد، برا ماهم. ممنون میشیم.

****دیگرامری نیست!!

الهی! ظلمت نفسی وغفرلی.


نوشته شده در  چهارشنبه 87/4/26ساعت  1:30 عصر  توسط بشری 
  نظرات دیگران()

 یا اول الاولین

 

 اگر به خودم باشد، می خواهم آغاز کنم، تا:                                    ‏

 آغازگر باشم درپناه بهترین سرآغاز                                         

 آغازگر باشم بامدد از علی (علیه السلام)

 تا شروع کنم با توبودن را، در تمامی گاه ها،

 در لحظات طوفانی‏ات؛ تا لحظه هایی که از                                        

فرط خوشحالی بال در می آوری،در لحظه های

دلتنگی تا قرار، از سکوت من تا غوغای تو و

 در تمامی گاه ها...

                               ...آغازم می کنی؟

 

                                         

 

*اما اگر به نورالهدی باشد من یک سورپرایزم!!!! اگر هستی، بسم الله؛ دست هایت را به من بسپار و بگو: یا علی.

نورالهدی نوشت: یا علی! قرار بود من و بشری چهاردهم بیاییم ولی من قم نبودم، می بخشی مرا؟


نوشته شده در  دوشنبه 87/4/17ساعت  3:42 عصر  توسط بشری 
  نظرات دیگران()

   یا علّام الغیوب

    دیروز بود که بالاخره امتحانات تمام شد. هر چند امتحان دیروز ادبیات بود و ما هم تا جایی که توانستیم حافظ و سعدی و نیما و جمال زاده و ... را در گور لرزاندیم! ولی اگر این امتحان ما پدر درآر شده بودیم، بقیه ی امتحانات به حق که پدرمان را درآوردند!

    امتحانی را بدهی که در عین دو واحدی بودن، سیصد صفحه است و اینجا بود که مدام گردنت را دست می کشیدی و بغضت را می خوردی! شب بیدار بمانی و برای دلخوشی، برادرت را هم بنشانی کنارت که یک موقع احساس خیلی تنها بودن و کُز ِتی به تو دست ندهد. بعد از کلی خواندن وقتی سر جلسه ی امتحان می آیی، سوالات عجیبا غریبا گشته و تمام راهکارهای خفن به ذهنت هجوم می آورد؛ زیر برگه برای استاد نامه ی فدایت شوم بنویسی، با دقت هر چه تمام تر سعی کنی نمره ات بین 10 تا 12 شود که بتوانی دوباره امتحان دهی( ولی این به طرز فجیعی ریسک بود، اگر کمتر از ده می شدی که مشروط! و اگر هم بیشتر از 12، آن نمره ی زیبا چنان کارنامه ات را می کوباند که بیا و ببین.) یا اینکه اصلا طی الارضی داشته باشی پیش استاد و تلمّذی کنی از محضرش!

     هر چه بود تمام شد. ولی بد جور دلم می خواهد به گذشته برگردم. گذشته نه ده سال پیش، گذشته مثل سه یا چهار قرن پیش! بنشینم کنار ملّا و با بچه های مکتب دورش حلقه بزنیم و او برایمان قرآن و گلستان بخواند. بوستان و نهج البلاغه را با هم دیگر بچشیم. خیالمان راحت باشد و نرم نرمک شعر حفظ کنیم؛ فارغ از هرگونه واحد و پاس. صبح های زود به سمت مکتب خانه برویم و به این فکر باشیم که ملّا امروز چه درسی برایمان دارد. تمام روز مجبور نباشی کسی را تحمل کنی که اصلا درس و بحث را دوست ندارد و فقط هدفش مدرک است. دلم برای درس هایم می سوزد که اسیر واحد بندی شده اند و ارزششان فقط به واحدشان تنزل کرده است.

خوش به حالشان

 

* همیشه گفته اند: هر چیزی خوب و بد دارد.

* این نوشته اصلا در صدد نقد و این حرف ها نبود.

 

 


نوشته شده در  دوشنبه 87/4/10ساعت  9:27 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

  

 تکه کلام مادرم است! وقتی بوی مطبوع غذا می پیچد توی خانه و دهن ها آب میفتد. وقتی سیر می خوری و هیچ غمت نیست می گویی: «دستت درد نکنه مامان! خیلی عالی بود.» و او از سر تواضع می گوید:« نه بابا! توی خاک هم روغن و نمک کنی خوشمزه می شود. »

   پاری وقت ها هم که بهانه می گیری که اَه! هیچ چیز برای خوردن نیست می گوید: اگر واقعا گرسنه ات باشد سنگ هم می خوری!» ولی من هیچ وقت به مخیّله ام فشار نیاوردم که سنگ چه مزه ای دارد و یا خاک و روغن و نمک چه طعمی می تواند به دهانم دهد. ولی می دانم که گوشه ای روی همین زمین خاکی، زیر همین آسمان آبی طعم خاک برای بعضی ها آشناست.

 

خاک + نمک + کمی روغن = کلوچه ی خاکی

 

* وقتی مدت طولانی ننویسی دستت یخ می زند و آب کردنش سخت است، خیلی.

* دعا کن تابستان من هم به خوبی شروع شود.

 


نوشته شده در  یکشنبه 87/3/26ساعت  11:50 عصر  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

خیلی خیلی قبل تر ها راضی نبودم از این که هستم. فکر می کردم اگر دختر نمی شدم موفق تر بودم. ولی حالا به بچه گی هایم می خندم و شاید هم تاسف بخورم! حالا دیگر به خود می بالم و افتخار می کنم. خوشحالم که اسم های طاهره، مطهره، طیبه، ریحانه، معصومه و عفیفه را می توانم روی خود بگذارم ولیاقتش را داشته باشم... .


نوشته شده در  جمعه 87/2/20ساعت  12:27 صبح  توسط نورالهدی 
  نظرات دیگران()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
یا علی
کشف یک ترکش جدید!
همان یک‏ِ جاودانه
پدرم چو دریاست!
آغازم می کنی؟
امان از واحد!
طعم خاک
ریحانه‏ام
[عناوین آرشیوشده]